تبليغاتX
زیرنویس فارسی


زیرنویس فارسی

زندگی را با زیر نویس فارسی ببینیم

این بلاگ به مدت چهل روز تعطیل خواهد بود
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

هیچی اصلا

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

باز هوای وطنم، وطنم‌ آرزوست  ***  خیمه به طوفان زدنم، زدنم آرزوست


نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

به نظر شما آیا به این خانم می خوره که همسن من باشه؟ ( یا معادلا به من می خوره هم سن این خانم باشم؟)

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

حس گرفته!

نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

هزار و چهل هفت هجری

نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

اتفاق روز یکشنبه باعث شد تا احساسی شبیه احساس غرق ( مصنوعی!) شدن بهم دست بده!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن                آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

ادامه دارد ... ( اگر این دور و ورها رو کلیک کنید البته!)


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

 آنچه مولانا در این رابطه می داند:


گفت پیغمبر صباحی زید را               ***          کیف اصبحت ای رفیق باصفا

گفت عبداً موقناً، باز اوش گفت         ***           کو نشان از باغ ایمان گر شکفت

گفت تشنه بوده ام من روزها           ***           شب نخفتستم ز عشق و سوزها

گفت از این ره کو رهاوردی بیار         ***           در خور فهم و عقول این دیار

گفت خلقان چون ببینند آسمان       ***           من ببینم عرش را با عرشیان

هشت جنت، هفت دوزخ پیش من    ***           هست پیدا همچو بت پیش شمن

جمله را چون روز رستاخیز من          ***          فاش می بینم عیان از مرد و زن

هین بگویم یا فرو بندم نفس             ***          لب گزیدش مصطفی یعنی که بس


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

و چون به آنان گفته شود همان گونه كه مردم ايمان آوردند شما هم ايمان بياوريد مى‏گويند آيا همان گونه كه كم خردان ايمان آورده‏اند ايمان بياوريم؟!
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

دردها دارم عیـــان کو مرهمــــی؟       رازها دارم نهان کو محرمی؟

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

از اتاق فرمان به من اشاره می کنند که نکن این کار رو!

منم می گم چشم! خوب نمی کنم!

در ضمن، می خواستم برای این پست یک عکس هم بذارم که به علت آن که در سطر قبلی به اندازۀ کافی و وافی انسان شده ام، گفتم نذارم بهتره!

نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

فاطمه، فاطمه بود!

نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

اگر خودروی شخصی دارید که خوشا به حالتان! اما اگر ندارید... ندارید بیشتر خوش به حالتان!

کتاب اتوبوس ( نویسندش رو با آن که اون موقع به شدت حفظ کردم یادم رفته! حلال کنه هرکی هست!)

نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

... لا يمسه الا المطهرون.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

دوباره نمایشگاه کتاب!

دوباره هیجان کاذب!

من دوباره گول خوردم!

دوباره دنبال پول! دنبال کارت دانشجویی!

دوباره استرس!

دوباره التماس به این و اون که ترو خدا یکی منو همراهی کنه!

دوباره ذوق زدگی از کشف کتاب های جدید!

دوباره...

آخرش همه چی تموم میشه و فقط کمر درد می مونه! به علاوه ی حس خوب مفید بودن...!

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

نسبیت عام کوانتومی قانونی نوین!

نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

شهدا را به خاک نه٬ به یاد بسپاریم!


نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

بنده به شخصه در این عمر ۲۳ ساله ام تصمیمات فراوانی گرفته ام! اما از بد روزگار اغلب اوقات در زمان عمل به آن ها پاهایم می لرزید و همه چیز هم رو هوا بود! این شد که تصیماتم در زندگی را به دو دسته تصمیمات غیر قطعی ( شامل ۲/۹۸ ٪ کل تصمیماتم!) و تصمیمات قطعی تقسیم بندی کردم. تصمیمات قطعی آن ها هستند که قطعا بدان ها ( به زور هم که شده!) جامه عمل پوشانیده خواهد شد! درباره تصمیمات غیر قطعی هم باید گفت شاید بهشان عمل شود ولی برای پوشانیدن جامه فوق به آن ها از زور استفاده نمی شود و درواقع شاید عملی بشود و شاید هم نه!

با این حال در زندگی اینجانب تا به حال ۳+۱ تصمیم قطعی وارد شده است که کاملا خلل ناپذیرند! ( ۱ برای تصمیم قطعی جدیدیست که آن را به عنوان تصمیم قطی چهارم بزودی معرفی خواهم کرد!) اولی تصمیم بر سر این بود که من تا آخر عمر استقلالی خواهم ماند! این تصمیم را وقتی هشت یا نه ساله بودم گرفتم! تصمیم قطعی دوم هم این بود که تصمیم گرفتم شغل آینده ام فیزیک باشد! این یکی را هم مثل خیلی های دیگه سال پیش دانشگاهی گرفتم! اما تصمیم سوم که خیلی هم مهم است این بود که تصمیم گرفتم تا آخر عمر ...! زرنگید! این را دیگر نمی گویم تا بترکید از فضولی! فقط بدانید مدت زیادی از گرفتن آن نمی گذرد! و اما...

و اما تصمیم چهارم من این بود که تصمیم گرفتم تا وقتی دوره لیسانس را به پایان نرسانیده ام و دانشجوی کارشناسی ارشد نشده ام به خروج از کشور و فرار و این ها فکر نکنم! می گید خسته نباشی؟ بابا واسه من این تصمیم خیلی سخت بود! ( آخه شما که هیچی نمی دونید الکی هی پارازیت میاین که "زحمت کشیدی بابا"!) بهر حال این تصمیم گرفته شده و کاریشم نمی شه کرد! برای این که با این تصمیمم جماعتی را نگران کرده آن ها را با روی گریان به خانه فرستادم از شما حلالیت می طلبم! ولی این تصمیم گرقته شد رفت پی کارش!

نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

دوست می دارم...

دوست می دارم که دوست داشته شوم!

دوست می دارم دوست داشته باشم!

دوست می دارم دوستِ دوست داشتنی باشم!

دوست می دارم دوست داشتنِ دوست را!

دوست را نه، دوست داشتنش را!

نه، دوست را، نه دوست داشتنِ دوست را!

اینها که گفتم هیچ! فقط دوست می دارم دوستت داشته باشم!

دوست می دارم...

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت توسط بهزاد ثابتی| |


Design By : Night Skin