زیرنویس فارسی
زندگی را با زیر نویس فارسی ببینیم
باز
هوای وطنم، وطنم آرزوست *** خیمه به طوفان زدنم، زدنم آرزوست به نظر شما آیا به این خانم می خوره که همسن من باشه؟ ( یا معادلا به من می خوره هم سن این خانم باشم؟) هزار و چهل هفت هجری اتفاق روز یکشنبه باعث شد تا احساسی شبیه احساس غرق ( مصنوعی!) شدن بهم دست بده! آنچه مولانا در این رابطه می داند: گفت پیغمبر صباحی زید را *** کیف اصبحت ای رفیق باصفا گفت عبداً موقناً، باز اوش گفت *** کو نشان از
باغ ایمان گر شکفت گفت تشنه بوده ام من روزها *** شب نخفتستم
ز عشق و سوزها
گفت از این ره کو رهاوردی بیار *** در خور فهم و
عقول این دیار گفت خلقان چون ببینند آسمان *** من ببینم عرش
را با عرشیان
هشت جنت، هفت دوزخ پیش من *** هست پیدا همچو بت پیش شمن جمله را چون روز رستاخیز من *** فاش می بینم
عیان از مرد و زن
هین بگویم یا فرو بندم نفس *** لب گزیدش
مصطفی یعنی که بس از اتاق فرمان به من اشاره می کنند که نکن این کار رو! منم می گم چشم! خوب نمی کنم! در ضمن، می خواستم برای این پست یک عکس هم بذارم که به علت آن که در سطر قبلی به اندازۀ کافی و وافی انسان شده ام، گفتم نذارم بهتره! کتاب اتوبوس ( نویسندش رو با آن که اون موقع به شدت حفظ کردم یادم رفته! حلال کنه هرکی هست!) دوباره هیجان کاذب! من دوباره گول خوردم! دوباره دنبال پول! دنبال کارت دانشجویی! دوباره استرس! دوباره التماس به این و اون که ترو خدا یکی منو همراهی کنه! دوباره ذوق زدگی از کشف کتاب های جدید! دوباره... آخرش همه چی تموم میشه و فقط کمر درد می مونه! به علاوه ی حس خوب مفید بودن...! با این حال در زندگی اینجانب تا به حال ۳+۱ تصمیم قطعی وارد شده است که کاملا خلل ناپذیرند! ( ۱ برای تصمیم قطعی جدیدیست که آن را به عنوان تصمیم قطی چهارم بزودی معرفی خواهم کرد!) اولی تصمیم بر سر این بود که من تا آخر عمر استقلالی خواهم ماند! این تصمیم را وقتی هشت یا نه ساله بودم گرفتم! تصمیم قطعی دوم هم این بود که تصمیم گرفتم شغل آینده ام فیزیک باشد! این یکی را هم مثل خیلی های دیگه سال پیش دانشگاهی گرفتم! اما تصمیم سوم که خیلی هم مهم است این بود که تصمیم گرفتم تا آخر عمر ...! زرنگید! این را دیگر نمی گویم تا بترکید از فضولی! فقط بدانید مدت زیادی از گرفتن آن نمی گذرد! و اما... و اما تصمیم چهارم من این بود که تصمیم گرفتم تا وقتی دوره لیسانس را به پایان نرسانیده ام و دانشجوی کارشناسی ارشد نشده ام به خروج از کشور و فرار و این ها فکر نکنم! می گید خسته نباشی؟ بابا واسه من این تصمیم خیلی سخت بود! ( آخه شما که هیچی نمی دونید الکی هی پارازیت میاین که "زحمت کشیدی بابا"!) بهر حال این تصمیم گرفته شده و کاریشم نمی شه کرد! برای این که با این تصمیمم جماعتی را نگران کرده آن ها را با روی گریان به خانه فرستادم از شما حلالیت می طلبم! ولی این تصمیم گرقته شد رفت پی کارش! دوست می دارم که دوست داشته شوم! دوست می دارم دوست داشته باشم! دوست می دارم دوستِ دوست داشتنی باشم! دوست می دارم دوست داشتنِ دوست را! دوست را نه، دوست داشتنش را! نه، دوست را، نه دوست داشتنِ دوست را! اینها که گفتم هیچ! فقط دوست می دارم دوستت داشته باشم! دوست می دارم...







![]()
| Design By : Night Skin |



