زیرنویس فارسی
زندگی را با زیر نویس فارسی ببینیم
آقا من یه رفیق دارم. خیــــــــــــــــــــــــــــلی گله. قشنگ خیــــــــــــــــــــلیا. یعنی اگه نخوام بگم بهترین دوستمه (فقط برای اینکه کلن بهترین دوست ندارم!) قطعن یکی از سه تای برتره! (به قول سید تو سه تای اوّل بهترین دوستای تاریخه!) ده ساله میبینمش هشت سالم هست که دوست صمیمیمه. هزار بار با هم رفتیم سینما، تئاتر، پارک، کافه، رستوران، اصن هرجا شما فک کنی. (البته استادیوم نمیتونستیم با هم بریم به دلایل تفاوتهای فرهنگی!) آها راستی! شعر میگه خدا! واقعن بین این شاعرای که از نزدیک دیدمشون از همه بهتره! شعراش اصن یه وعضیه! بعد تازه به جز اون توی مجلهی سینمایی نقد فیلم هم میکنه! یعنی منظورم اینه از هر انگشتش یه هنر ترشح میشه! یعنی در واقع الان دارم کلیم باهاش پز میدم! حالا چرا اینا رو گفتم؟ آخه فردا قرار پوریا دارابیان عزیز من دوتا بشه! این همه دلیل کافی نیست؟ پ.ن.: الان برداشت من اینه که امامزاده "سید محمّد" (بن هادی(ع)) خیلی کار درستتر از این حرفا بود که ما فکرش رو میکردیم! الان آقا پوریای ما اینو خیلی خوب درک میکنه! همراه بابای عزیز نشستیم شام بخوریم. یه پپسی میاره باز میکنه بعد خیلی با خیال راحت و همراه با محبت یواش یواش میریزه توی لیوانی که جلوی منه! بعد منم تو همون حین فک میکنم چرا؟ جریان چیه؟ یعنی بازم؟ یعنی هنوز بعد از نزدیک به 25 سال زمان حیات بنده باید توی خونهی خودمون به من نوشابه تعارف بشه؟ منی که هنوزم که هنوزه لب به نوشابه نزدم توی این همه سال؟ (البته با تقریب دوازده رقم بعد اعشار!) جدی ما داریم به کجا میریم!؟ :) البته این جریان نوشابه کلن داستانه برای ما نه فقط توی خونه. بخصوص مثلن وقتایی که با مهدی جدیدی شام بیرون بودیم یا نهار توی دانشگاهی جایی. اوّل میرفت نوشابه میخرید یا میخواست بخره مثلن از من میپرسید که من نوشابه چی میخورم، اونوخ یه چند لحظه من چپ چپ نگاهش میکردم بعد که میفهمید دوباره حواسش نبوده به اون جریان، رو به بقیه میگفت "راستی بچهها! شما میدونستید بهزاد نوشابه نمیخوره یا نه؟" پ.ن.: امیدوارم هنوز زنده باشه. چون امروز صبح که باهاش تماس گرفتم فهمیدم برای یه کنفرانسی رفته کالیفرنیا و اون موقع سوار قطار بود. وسطای صحبت یهو گفت ای بابا آخر خط شده انداختنم بیرون. یعنی درواقع معلوم شد قطار رو اشتباه سوار شده بوده بعد وسط راه توی شهر غریب پیادش کرده بودن نصف شبی! اونم جایی که تو روز روشنش کسی رد نمیشه چه برسه به اون موقع (ساعت ده شب)! تا آخر صحبت طولانیمونم نتونست تاکسی چیزی پیدا کنه که بره از اونجا! برای همین از صمیم قبل ( :) ) امیدوارم هنوز زنده مونده باشه! با هم داریم از در پایین وارد دانشگاه میشیم. کارتم رو رو به آقای حراست نشون میدم دقت میکنه میگه بفرمایید. ولی اون کارت نشون نمیده. بعد آقای حراست بهش میگه کارت آقا. جواب میده من همراه ایشونم! فک کن! کارت داره اما نشونش نمیده بجاش میگه من همراه ایشونم! چی فک کردی تو آخه! ایمان بندهای کامل نگردد مگر نسبت به آنچه که در دست خداوند است اعتمادش بیشتر باشد از آنچه که در دست خود اوست. پ.ن.: چه میکنه این دبیریان! یعنی چی ظهر که داری میری دانشگاه تو تاکسی عزیز دل همایون شجریان میخونه "من از کجا عشق از کجا" شبم که برمیگردی خونه باز "من از کجا عشق از کجا"! آخه چرا گیر دادی که "گشتم خریدار غمت، حیران به بازار غمت"؟ وقتی رادیو ساعت یک و نیم و ساعت 11 براش فرق نداره که "عشق آمدست از آسمان" من چی میتونم در جواب بگم جز: آخه "عشق است بلای ناگهان"! آخرش هم حاصل همهی این ماجراها این میشه که فریاد بزنم: "ای مطربان ای مطربان، بر دف زنید احوال من" و خوب مطربان عزیز هم اطاعت امر میکنن! :) پ.ن.: با تشکر مجدد از جناب شجریان کوچک و جناب مولانای بزرگ! مطمئنم هیچکس الان حواسش نیست که 23 خرداد 88 چه روزی بود و بر ما چه گذشت. فردای همون انتخابات کذایی. این یادداشت هم برای اون دوست عزیزم (میثم خطیبی) نیست که اون روز از بین ما رفت و از دستش دادیم. برای اون دوست عزیز دیگهایه که همون روز وقتی خبر از دنیا رفتن میثم رو بهش دادم، برگشت و بر عکس بقیهای که کلن حواسشون پی چیزای دیگه بود، بهم گفت: "ای خدا چرا ما کارمون به اینجا رسیده که حواسمون به دوستامون نیست. حواسمون نیست که بهشون چی میگذره و داره چی سرشون میآد..." برام خیلی جالب بود اون حرفا. اونم از کسی که اصلن شبیه ما نبود. بزرگتر بود، فهمیدهتر بود و هزارتا چیز دیگه و اصلن کلاس کاریش خیلی بالاتر از ما بود ولی تا این حد با ما احساس نزدیکی دوستی میکرد. باید بهت بگم من خیلی مخلصتم. تو اسطورهی ما بودی و هستی. تو بودی که در عین بزرگیت میشستی و با ما در مورد همهی کارتونای زمان بچگیمون حرف میزدی و ماهرانه حتا صداشون رو تقلید میکردی که ما دوستت باشیم. تو بودی که وقتی برای مسخرهبازی و اذیت کردنت صدات میزدیم "آقای دکتر!" از روی تبلیغ تلویزیونی خیلی قدیمی معروف بیمهی ایران جواب میدادی "مُردم! ... از نردبون سر خوردم!". نمیخوام بیشتر از این راجع بهت صحبت کنم و از خوبیات (که تمومیم نداشتن) بگم چون میدونم اگه یکم دیگه ادامه بدم لو میره کدوم فرشتهای رو دارم میگم (از بس که معروف بودی و محبوب عام و خاص) چون نمیخوام معلوم شه دارم راجع به کی صحبت میکنم. فقط میگم از صمیم قلب دعات میکنم که مشکلت برطرف شه. چون به اندازهی بزرگی خودت دوست دارم. و بعد با خودم زمزمه میکنم که "ای خدا چرا ما کارمون به اینجا رسیده که حواسمون به دوستامون نیست. حواسمون نیست که بهشون چی میگذره و داره چی سرشون میآد..." پ.ن.: خوانندهی عزیز شما هم لطف کن و برای آقای دکتر عزیز ما دعا کن که مشکلش برطرف بشه. ممنون پ.ن.: ایشالا که همین میشه
از دم دهن همتون سرویس! همهی چیزها در نهایت به این میرسند: برای من بود یا برای خدا؟ پ.ن.: با تشکر از ح. دبیریان!
| Design By : Night Skin |


