زیرنویس فارسی

زندگی را با زیر نویس فارسی ببینیم

خورشید آرزوی منی... گرم‌تر بتاب!

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

این روزها که شبهه پول و گپ دیجیتال و ظرفیت‌های آزاد نشده ملت ایران و خدمات در شهرداری و نیروی انتظامی وکلید دولت تدبیر و امید و ... و مسابقه هفته کاندیداها ورد زبان‌هاست... ورد زبان من دوست داشتن توست... تو که دوست داشتنی‌ترینی

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

صاحبم منو فراموش کرده!

دیگه بهم سر نمیزنه... :(

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

خیلی تو فیس بوک گشتم ولی پیدا نکردم یکی بیاد عکس سوریان رو بذاره که داره مدالاشو تقدیم می‌کنه احمدی‌نژاد بعد ملت فوش بارونش کنن! :)


پ.ن.: هنوز منتظرما!
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

هرکی یه گوشی خوب بگه که خیلی گرون نباشه بعد دوربینشم خوب باشه بهش شیرینی می‌دم!


پ.ن.: باور بفرمایید! :)

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

بازآمدم بازآمدم، از پیش آن یار آمدم
در من نِگر در من نِگر، بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد، تا من به گفتار آمدم
آن جا روم، آن جا روم، بالا بدم، بالا روم
بازم رَهان بازم رَهان، کاین جا به زِنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بُدم، دیدی که ناسوتی شدم
دامَش ندیدم ناگهان، در وی گرفتار آمدم
ما را به چشم سَر مَبین، ما را به چشم سِر ببین
آن جا بیا ما را ببین، کان جا سبکبار آمدم
ای شمس تبریزی! نظر در کل عالم کی کنی؟
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم










نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

والا دیروز یه تعداد بسیار زیادی تماس داشتم. البته چون صب سر کلاس بودم قسمت اعظمش بی‌پاسخ موند ولی بهرحال چند تاییش رو جواب دادم گفتن "آقای جلیلی؟" منم خوب بالطبع نگفتم "بله بفرمایید امرتونو!" چه بسا در ادامش فوش می‌دادن و گرونی نون و شیر و مرغ رو (که می‌گن نتیجه‎ی مذاکرات آقای جلیلی و 6ئه*) می‌نداختن گردن باریک‌تر از موی بنده. ولی خوب وسطای چند تا تلفن فهمیدم یکی از بندگان خدا، جلیلی نام، برداشته آگهی روزنامه‌ش رو با شماره‌ی بنده نشر داره. خوب حتمن اشتباهی بوده دیگه. (وگرنه دیوانه‌ی زنجیری نیست که بیاد پول آگهی بده برای اسکل کردن ملت) بعدم که دیدم اینجوریاس برداشتم گوشی رو خاموش کردم یه چند ساعت و الخ.

حالا نکته‌ی جالبش اینا نبود! این بود که در این اثنا یکی دیگه از بندگان خدا که شماره‌ی رندی هم داشت اتفاقن، برداشته پیامک فرستاده که "شما خیلی بیکارید که آگهی فروش می‌دهید امّا جواب تل تون را نمی‌دهید ؟!" (اونم نه یک بار بلکه دوبار!) البته فک نکنید که من خیلی بی‌تفاوت از این پیامک گذشتما! اصلن! تازه این به ذهنم رسید که جواب کوبنده‌ای بدم که چمیدونم مثلن بیکار باباته! :) ولی خوب فقط به ذهنم رسید نه به مرحله‌ی عمل متاسفانه! بعدم اینی هستیم که الان در خدمت شماست!


* 5+1

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

آقا بیاید یه کاری بکنیم. بیاید یه بار این قانون نانوشته‌ی فوتبال رو بنویسیم خیالمون راحت شه بره پی کارش! 

قانون (از این به بعد) نوشته‌ی فوتبال:

"هرتیمی گل نزنه گل می‌خوره"


پ.ن.: (الکی) اگه یه بار دیگه ببینم یه مربی تو کنفرانس خبریش یا یه گزارشگر توی گزارش یه بازی اومد و گفت قانون نانوشته و ... خودم شخصن پا می‌شم می‌رم پیشش این پست بلاگم رو نشونش می‌دم تا دست از سر مو دار ما برداره!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت توسط بهزاد ثابتی| |

یه موقع‌هایی هست آدم دوس داره همینجوری یهویی ریسک کنه! مثلن من دارم یه کاری رو انجام می‌دم، یه کار خیلی تکراری و روتین و عادی، اونقدر که خیلی حواسم به کاره نیست و فقط دارم انجامش می‌دم. مثلن دارم می‌رم خونه! بعد یه چیزی به ذهنم می‌رسه سریع مسیرم رو عوض می‌کنم و سر از یه کار دیگه یا یه جای دیگه درمیارم! مثلن یهو می‌رم ناغافل می‌رم سینما!

حالا تا این‌جاش هیچ! نکتش اینجاس که وسطای اون یکی کاره که یهو می‌رم سراغش بعضن یادم میاد که ای دل غافل! اون کار روتین عادیه خیلی مهم بوده! مثلن باید می‌رفتم خونه فلان کار رو می‌کردم! اینجوری می‌شه که یا مجبورم هیجانم رو وسط کار نصفه و نیمه ول کنم برم سراغ کار اصلی یا این‌که نمی‌شه نصفه ولش کرد و تا آخر به‌خاطر اون هیجانه باید خون دل بخورم بجای لذت بردن!

پ.ن.: اه!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت توسط بهزاد ثابتی| |


Design By : Night Skin